عمومی

تیم شخصیتهای بازی که باهاشون همذاتپنداری کردیم

شخصیت‌های فیلم و سریال، اصولا جوری نوشته می‌شن که مخاطب بتونه باهاشون ارتباط بگیره و خوشحالی، غم، عاشق شدن و احساساتی از این دست رو باهاشون تجربه کنه. وقتی بحث بازی‌های ویدیویی می‌شه، این هم‌ذات‌پنداری حتی اهمیت بیشتری پیدا می‌کنه و خیلی خوبه که بتونیم با شخصیت‌های بازی‌هایی که دوستشون داریم احساس نزدیکی کنیم. به همین خاطر، سراغ تحریریه رفتیم و ازشون خواستیم که از شخصیتی که دوستش دارن و بیشتر از همه باهاش ارتباط برقرار می‌کنن، برامون بنویسن.

تمام افرادی که الن ویک رو تجربه کردن قطعا از داستانش تعریف و تمجید میکنن. تصور نویسنده‌ای که ناگهان خودش رو تو دل قصه‌ای پیدا میکنه که مشغول نوشتنش بوده واقعا جذاب و فوق‌العادست. زمانی که کم‌سن و سال‌تر بودم نویسندگی رو با کار کردن روی قصه‌های کوتاه شروع کردم. برای خودم مدام داستان می‌نوشتم، کتاب می‌خوندم و سراغ خلق شخصیت‌ها و اتفاقات جدید می‌رفتم. بیشتر مواقع برای اینکه داستانم مسخره و دور از ذهن به نظر نرسه سعی می‌کردم خودم رو تو موقعیت کارکترم تصور کنم تا بتونم بهتر بنویسمش. اینجا بود که وقتی الن ویک رو تجربه کردم خیلی برام آشنا و متفاوت به نظر رسید. شاید دلیل اینکه فوق‌العاده بازی رو دوست دارم و برای قسمت دومش خیلی هایپم هم همین باشه!

Art for Jason Bennett’s Jan. 13, 2020, Game On column of video game “Hades.” (SuperGiant Games)

شما رو نمی‌دونم ولی من من هر چند سال یه بار، شخصیت‌های مورد علاقه متفاوتی پیدا می‌کنم که می‌شه باهاشون هم‌ذات‌پنداری کرد. جدیدترین شخصیتی که خیلی می‌فهممش و باهاش ارتباط برقرار کردم، زگرئوس از بازی Hades بود که سال پیش منتشر شد. خب، زگرئوس یا پسر هیدیس، شخصیت اصلی این بازیه و از همون اول احساس می‌کنه که به اون خونه تعلق نداره و یه جورایی احساس می‌کنه دیدن دنیای بیرون رو به خودش بدهکاره. سفر زگرئوس توی یه بازی روگ‌لایک و رویارویی با چالش‌های مختلف، برگشتن به نقطه‌ی صفر و تلاش دوباره برای رسیدن به چیزی که واقعا می‌خواد بهش برسه، یکی از اون سفرهای جذاب من توی دنیای ویدیوگیم بود که نزدیک 100 ساعت براش وقت گذاشتم و اصلا هم پشیمون نیستم.

فکر می‌کنم اگه قرار باشه بین تمام کاراکترهای مورد علاقه‌م از دنیای گیم یکی رو انتخاب کنم، انتخابم قطعا یکی از معدود شخصیت‌های دختر باشه. تقریبا میشه گفت با هیچ کاراکتری به اندازه‌ی Max Caulfield از بازی Life Is Strange نتونستم ارتباط برقرار کنم. هروقت تو نوجونی حس می‌کردم متفاوتم و یا نمی‌تونم خیلی با دنیای اطرافم ارتباط برقرار کنم مکس برام تداعی می‌شد. همون شخصیت درونگرا و ساکتی که به وضوح با اینسکیوریتی‌ها و ضعف اعتماد به نفسش داره دست و پنجه نرم می‌کنه و شاید نمی‌تونه دوستای خیلی زیادی پیدا کنه و مدام تو سرش با خودش بلند بلند حرف می‌زنه.

این تصویر از مکس دقیقا شبیه به نوجوونی منه، ولی همون مکس بود که تونست در مقابل ضعف‌هاش بلند شه، وایسه و بخاطر آدمایی که دوست داره تبدیل به شخصیتی بشه که بهش افتخار می‌کنه و ترس‌هاش رو کنار بذاره تا با عواقب انتخاب‌هاش روبرو بشه و خودش سرنوشتش رو تغییر بده. برای من مکس ارزشمندترین شخصیت از دنیای ویدئو گیم بود و هست که عمیقا خودم رو شبیه به اون میدونم و الهام بخش بزرگی برای نوجوونی من بود.

کاراکترهای بازی‌ها عمدتا یا قهرمان‌های خیلی قدرتمندی هستن که در پی نجات کسی یا چیزی هستن یا آدم‌هایی هستن که هزاران بلا به سرشون اومده و همچنان قدرتمندن و باز در جستجوی چیزی یا کسی. شاید با کاراکترهای فیلم‌ها راحت‌تر بشه ارتباط برقرار کرد ولی توی دنیای گیم هم میشه این ارتباط نزدیک رو گاهی اوقات حس کرد. برای من اون کاراکتر قابل لمس و دوست‌داشتنی که همیشه حس خیلی نزدیک و خوبی باهاش داشتم نیتن دریک از سری آنچارتده. همه ما یه قهرمان درونی داریم که دوست داره دنیا رو پاره کنه و جهان رو بشکافه. من هم مثل نیتن نه تنها عشق طبیعت‌گردی دارم، بلکه اساسا انسان ماجراجویی هم هستم. قرار گرفتن تو موقعیت‌هایی که نیتن من رو با خودش می‌برد لحظه به لحظه‌اش برام شگفت آور بود و هر قسمت داستانش رو دوست داشتم. از تحمل بدبختی‌هاش وسط یه ماجراجویی گرفته تا مشکلات زندگی شخصیش که تو آنچارتد 4 خیلی برجسته بود. من دنیای واقعی از یدونه ماجراجویی مشابه هم زنده بیرون نمیام ولی مرسی آقایون و خانم‌های ناتی داگ که چنین سفرهای هیجان‌انگیزی رو برای ما ترتیب دادید. من یکی شخصا عاشقتونم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

2 × چهار =

دکمه بازگشت به بالا