سرگرمیعمومیویژه

معنی و داستان ضرب المثل خر ما از کرگی دم نداشت

خرما از کرگی دم نداشت یعنی چی؟ضرب المثل خر ما از کرگی دم نداشت

ضرب المثل ” خر ما از کرگی دم نداشت اشاره به بد شانسی یک شخص دارد، هم چنین زمانی که فردی از اجرای عدالت و حکم درست درباره کاری که به خودش مربوط است ناامید شود بی خیال همه چیز شده و می گوید ” خر ما از کرگی دم نداشت

برای مثال در اختلاف بین دو نفر آن ها به نفر سومی مراجعه می کنند تا بین شان داوری کرده و عدالت را اجرا کند اما نفر سوم به خاطر سود و منفعت شخصی، طرف کسی را می گیرد که حق با او نیست، در این صورت شخص بی گناه نه تنها به حق خود نرسیده بلکه چیزی هم بدهکار می شود، این فرد به خاطر این که بیش تر ضرر نکند از طرفین قطع امید کرده و کلا بی خیال ماجرا می شود.

ریشه و داستان ضرب المثل

در شهر بلخ، مرد جوانی به نام مهرک که پسر یک بازرگان بود به علت دوستی و هم نشینی با دوستان ناباب تمام دارایی خود را از دست داد.

مادر مهرک به او توصیه کرد که پیش شمعون یهودی صراف ثروتمند بلخ برود و از او مبلغ یک هزار درهم وام بخواهد تا با آن پول بتواند کاری راه اندازی کرده و سر و سامان بگیرد.

مهرک به توصیه مادر پیش شمعون رفت و در خواست پول کرد، شمعون تنها به علت دوستی دیرینه ای که با پدر مهرک داشت حاضر شد تا مبلغ پانصد درهم به مهرک قرض داده و در سر سال مبلغ شش صد و پنجاه درهم پس بگیرد اما برای محکم کاری سندی از مهرک گرفت که در آن قید شده بود چنان چه مهرک در موعد مقرر نتواند قرضش را پس بدهد شمعون اجازه دارد پنج سیر از گوشت ران مهرک را بریده و به جای طلبش بردارد.

مهرک چون چاره ی دیگری نداشت سند را امضا کرد و پول را تحویل گرفت و بعد با آن پول کاری راه انداری کرد، او چون سابقه ی خوبی در کار تجارت داشت به سرعت پیشرفت کرد و اوضاع مالی خود را بهبود بخشید.

دوستان ناباب مهرک که دیدند اوضاع او خوب شده و سود کلانی به دست آورده دوباره به سراغش رفتند و سر سال نرسیده تمام پول مهرک را به باد دادند، حالا موعد پس دادن پول شمعون رسیده بود و مهرک هیچ پولی نداشت.

شمعون به سراغ مهرک رفت و او را تحت فشار گذاشت که باید یا پول را پس بدهد یا طبق توافق پنج سیر از گوشت ران او بریده شود، مهرک که راضی نمی شود طبق توافق عمل شود از روی ناچاری به دادگاه بلخ شکایت کرد.

چند روز بعد شمعون برای زهر چشم گرفتن از دیگر بدهکارانش، مهرک را در بازار چرخاند و ماجرا را برای دیگران تعریف کرد تا عزت و احترام مهرک را از بین ببرد.

آن ها در بازار بودند که یک دفعه دیدند خری با بار زیاد در گل گیر کرده، مردم به کمک خر و صاحبش رفتند مهرک هم برای این که کار خیری انجام داده باشد تا بلکه به واسطه ی آن خدا هم کمکش کند و بتواند از شر شمعمون خلاص شود دم خر را گرفت و با قدرت تمام کشید.

خر بیچاره نتوانست پایش را از گِل بیرون بیاورد اما دمش کنده شد و در دستان مهرک ماند، صاحب خر فریاد زد و برای جبران خسارتش به دنبال شمعون و مهرک دوید.

مهرک سراسیمه و وحشت زده و به این طرف و آن طرف می دوید تا بتواند راه فراری برای خود پیدا کند، یک دفعه در خانه ای را دید که نیمه باز است، در را باز کرد به درون خانه رفت اما از شانس بد زن صاحبخانه که باردار بود از ترس و بر خورد تنه ی مهرک بر زمین افتاد و بچه اش سقط شد.

زن صاحبخانه و شوهر هفت سال بود که ازدواج کرده بودند و بچه دار نمی شدند و حالا پس از گذشت مدت طولانی با هزار درمان و نذر و نیاز تازه می خواستند صاحب فرزند شوند.

شوهر زن که از سقط شدن فرزندش بسیار عصبانی بود با مهرک درگیر شد، مردم اطراف آن دو جمع شدند و مرد را نصیحت کردند که به جای دعوا و کتک کاری به دادگاه بلخ برود و از مهرک شکایت کند.

آن ها دسته جمعی به طرف دادگاه راه افتادند ولی مهرک که اصلا حواسش سر جایش نبود دم بریده ی الاغ را هنوز در دست داشت و به هر سو تکان می داد، اسبی در حال گذر از کنار آن ها بود که دم خر به چشم اسب بر خورد و آن حیوان زبان بسته را از یک چشم نابینا کرد.

صاحب اسب که پسر کنیز امیر بلخ بود پس از دعوا و درگیری با مهرک به جمع مدعیان پیوست و همراه دیگران به طرف دادگاه راه افتاد.

در بین راه مهرک بیچاره که محکومیت اش را قطعی می دانست در یک لحظه از غفلت همراهان استفاده کرد و از دیوار کوتاهی بالا رفت تا بلکه بتواند فکری برای این همه دردسر پیدا کند.

دیوار از آن طرف مرتفع تر بود و مهرک آن طرف بر روی شکم پیرمردی افتاد که پشت دیوار خوابیده بود، پیرمرد از سنگینی بدن مهرک و شوک آن حادثه در دم جان داد و پسرش به خون خواهی پدر با چهار نفر مدعی دیگر همراه شد و به طرف دادگاه رفتند.

مرد خیر خواهی بود که از قضا در تمام مدت به دنبال مهرک و شاکیانش بود و از همه ی ماجرا آگاه بود، نرسیده به دادگاه نزدیک گوش مهرک رفت و آرام گفت: اگر می خواهی از شر و مزاحمت این شاکیان خلاص شوی باید زرنگ باشی و زودتر از همه خودت را به قاضی دادگاه برسانی و قول و وعده انعام بدهی، در این صورت یا تبرئه می شوی یا حتما قاضی برای تو تخفیف در نظر می گیرد.

مهرک گفت: تبرئه من چه طور بعد از این همه جرم و جنایتی که انجام داده ام امکان پذیر است؟

مرد خیر خواه جواب داد: از این قاضی هر کاری بر می آید، او برای حل کردن مشکلات خودش هر کاری انجام می دهد، او همیشه به دنبال پول و مقام است نه عدالت و حقیقت.

مهرک حرف های قاضی را تصدیق کرد و قبل از شاکیان خود را پشت در اتاق قاضی رساند، قاضی در حال عیش و نوش بود اما مهرک برای به دست آوردن دل او با صدای بلند گفت: حضرت قاضی سرگرم عبادت هستند؛ حال خوشی دارند و با خدا راز و نیاز می کنند؛ دست نگه دارید و مزاحم شان نشوید تا از نماز و عبادت فارغ شوند.

قاضی حرف های مهرک را شنید و از زرنگی و حرف های او خوشش آمد بعد با خیال آسوده بساط عیش و نوش را جمع کرد و اجازه داد تا مهرک به درون اتاق برود بعد به او گفت: فرزندم تو چه کسی هستی و چه خواسته ای داری؟

مهرک دست قاضی را بوسید و بعد تمام ماجرا را برای او تعریف کرد سپس از قاضی خواست که کمکش کند تا تبرئه شود، قاضی هم به او اطمینان خاطر داد که حتما او را تبرئه خواهد کرد، در عوض مهرک هم قول داد تا راز دار قاضی باشد.

چند ساعت بعد دادگاه تشکیل شد و شاکیان یکی یکی شکایت خود را مطرح کردند.

قاضی بعد از شنیدن سخنان آن ها گفت: رسم دادگاه این است که شما هر کدام در دادگاه جدا گانه ای شکایت خود را مطرح کنید نه یک جا و همه بر علیه مهرک، از طرفی مهرک هم حق داد که به جرم افترا و تهمت از شما شکایت کند و چون این مورد نسبت به موضوعات شکایات شما اولویت دارد ابتدا باید به شکایت او رسیدگی کنیم مگر این که همه موافق باشید تا از شکایات خود طرف نظر کنید.

بعد از بحث و گفت و گو قرار شد به جرم افترا که مهرک در آن از دیگران شاکی بود نیز رسیدگی شود، سپس ابتدا به طلب شمعون رسیدگی شد.

قاضی با شنیدن حرف های شمعون گفت: این نوع سند شرعی نیست ولی من حق را به تو می دهم این چاقو و این ترازو، اما دقت کن که هنگام بریدن گوشت مهرک، قطره خونی ریخته نشود زیرا جزو قرار داد نیست و ذره ای از پنج سیر گوشت نباید کم یا زیاد شود، و گرنه شدیدا مجازات خواهی شد.

شمعون گفت: این کار امکان پذیر نیست.

قاضی در پاسخ گفت: پس تو باید خسارت قرار داد و زحمتی که به مهرک و دادگاه داده ای را جبران کنی.

شمعون داد و فریاد راه انداخت که این حکم عادلانه نیست اما ماموران کتک مفصلی به او زدند و خسارت هم از او گرفتند.

بعد ماجرای قتل پیرمرد مطرح شد، مدعی با گریه و زاری گفت: پدر بیمارم پشت دیوار باغ خوابیده بود که این مرد روی شکم او پرید و باعث مرگش شد.

قاضی گفت: تو چرا پدر بیمارت را پشت دیوار خوابانده بودی؟ پدرت چند سال داشت؟

مدعی گفت: هفتاد سال

قاضی گفت: مهرک تو چند سال داری؟ مهرک در جواب گفت: بیست و هشت سال.

قاضی گفت حکم این است: مهرک باید برای این کار مجازات شود اما اکنون تنها بیست و هشت سال دارد، پسر پیر مرد باید چهل و چهار سال از مهرک نگه داری کند تا او به سن هفتاد برسد سپس می تواند او را پای همان دیوار بخواباند و یک نفر را مامور کند تا از روی دیوار روی شکم مهرک پریده و او را قصاص کند.

شاکی که حکم را شنید از شکایت خود صرف نظر کرد اما قاضی گفت: گذشت تو کافی نیست باید خسارت بپردازی و ضمانت کنی که شاکی دیگری بابت مرگ پدرت وجود نخواهد داشت.

بعد نوبت مدعی سقط جنین رسید، قاضی بعد از شنیدن حرف های او گفت: هر کس ضرری به دیگری بزند باید غرامت آن را بپردازد، غرامت سقط جنین، ایجاد جنین دیگری به علاوه تحمل و قبول مخارج آن است، مهرک محکوم است مخارج همسر شاکی را تا هنگامی که دوباره باردار و نزدیک به وضع حمل شود بپردازد.

زحمت ایجاد جنین جدید هم بر عهده متهم است که شخصا باید تقبل کند، چنان چه نوزاد پسر بود که غرامت پرداخت شده ولی اگر دختر بود باید به ایجاد جنین دیگر اقدام کند! مرتبه دوم اگر نوزاد پسر بود شاکی یک دختر سود برده است! ولی اگر باز هم دختر بود چون دو دختر برابر با یک پسر است دیگر دینی بر عهده محکوم نخواهد بود!

شاکی بیچاره از این حکم آشفته شد و فریاد زد که این چه عدالت و حکمی است؟ و زمانی که چهره مصمم قاضی را دید از شکایت خود صرف نظر کرد اما در انتها قاضی دستور داد از او هم مبلغی به عنوان خسارت دریافت شود.

این بار نوبت صاحب اسب کور رسید، قاضی دستور داد که اسب را نصف کنند و خسارت آن نصف اسب را مهرک به آن مرد بپردازد، صاحب اسب به حکم قاضی اعتراض کرد اما زمانی که دید تلاشش به جایی نمی رسد گفت: قاضی مگر مرا نمی شناسید من پسر کنیز امیر بلخ هستم.

قاضی گفت: حالا که این طور است خسارت دادگاه، مهرک و پول اسب را از شمعون بگیر تا امیر بلخ هم از عدالت من راضی باشد.

صاحب خر دم کنده که تمام این مدت نظاره گر ماجرا بود حساب کار دستش آمد و بلند شد که از دادگاه بیرون برود اما قاضی متوجه رفتن او شد و گفت: کجا می روی اکنون نوبت طرح شکایت شماست.

صاحب خر گفت: شاهدان من در بیرون منتظر هستند، می روم آن ها را بیاورم تا تاخیر در کار قضاوت صورت نگیرد.

قاضی گفت: متهم منکر جرم نیست که شما شاهد بیاورید، نیازی به شاهد نیست آن ها را مرخص کنید و خودتان شروع کنید به توضیح دادن ماجرا.

صاحب خر جواب داد: اتفاقا کسی که منکر جرم است من فلک زده هستم، شاهدانی حاضر کرده ام که شهادت می دهند نه تنها مهرک دم خر مرا نکنده بلکه خر من از کرگی هم دم نداشته است.

قاضی گفت: برای این کار نیازی به شاهد نیست اما حکم می کنم علاوه بر خر بی دم مبلغی هم به مهرک بدهید تا خسارت او جبران شود و بدین ترتیب ساکنین بلخ نیز به عدالت ما امیدوار شوند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

بیست − 6 =

دکمه بازگشت به بالا