سرگرمیعمومیویژه

معنی و داستان ضرب المثل دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید

ضرب المثل دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید را گسترش دهیدمفهوم اصطلاح دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید چیست؟

ضرب المثل “دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید” کنایه از این است که هر کسی با دیدن هم فکر و هم سلیقه خود خوشحال شده و جذب او می شود.

همه ما از پیدا کردن افرادی که شبیه خود مان رفتار می کنند حس خوبی پیدا می کنیم و علاقه مند به ایجاد دوستی با این گونه اشخاص هستیم، زیرا اشتراکات اخلاقی و رفتاری باعث ایجاد ارتباط نزدیک تر و صمیمی تر بین انسان ها می شود.

انسان ها تفاوت ها و شباهت های زیادی با یک دیگر دارند، ممکن است فردی شباهت کمتری از نظر رفتار و سلیقه با نزدیک ترین بستگان خود داشته باشد و همین موضوع باعث منزوی شدن او شود اما فرد غریبه ای باشد که از نظر اخلاقی و رفتاری شبیه این شخص باشد بدون شک این دو فرد با دیدن یک دیگر می توانند ارتباط خوبی با هم برقرار کنند و برای سال ها کنار هم بمانند.

ریشه و داستان ضرب المثل

سال ها پیش کودکی در شهر ری دیده به جهان گشود که نامش را محمد گذاشتند، او همان «محمد بن زکریای رازی» دانشمند و حکیم بزرگ ایرانی است.

زکریای رازی سال ها در محضر اساتید بزرگی درس خواند و تبدیل به حکیم حاذقی شد که همگان او را تحسین می کردند، رازی آن چنان مهارتی در طبابت کسب کرده بود که نام یکی از معروف ترین پزشکان یونانی به نام «جالینوس» را به او نسبت داده بودند.

رازی برای کمک بیش تر به مردم، شاگردان زیادی را تربیت کرد، شاگردانی که احترام زیادی برای استاد قائل بودند و تمام رفتار و اعمال او را زیر نظر داشتند تا از زکریای رازی الگو بگیرند و تبدیل به طبیب حاذق و کار بلدی مانند شوند.

روزی زکریای رازی از محل کارش خارج شد و به طرف خانه ی خود حرکت کرد اما شاگردان که سوال زیادی از او داشتند در مسیر او را همراهی کردند و به نوبت سوال های خود را از او می پرسیدند و استاد در آن فرصت کوتاه سعی می کرد تا پاسخ های مناسبی به آن ها بدهد.

استاد و شاگردان همین طور در حال راه رفتن و صحبت بودند که یکباره دیوانه ای از انتهای کوچه آمد و بدون توجه به آن همه شلوغی و گفت و گوی استاد و شاگردان، دیگران را هل داد و مستقیم پیش زکریا رازی رفت.

شاگردان کنار ایستادند و با تعجب رفتار شخص دیوانه را نگاه کردند، آن ها مشتاق بودند بدانند دلیل این رفتار دیوانه چیست!

در این میان دو نفر از شاگردان که تنومند تر و قوی هیکل‌ تر بودند خود شان را به زکریای رازی نزدیک‌ تر کردند تا اگر دیوانه کار خطرناکی انجام داد آمادگی داشته باشند و بتوانند از استاد دفاع کنند.

دیوانه نزدیک آمد و دستش را دراز کرد تا با استاد دست بدهد، زکریای رازی نیز دست او را پس نزد و با او دست داد، سپس مرد دیوانه شروع کرد به حرف زدن، انگار که می خواست منظوری را به استاد برساند اما حرف هایش بی سر و ته و نامفهوم بودند.

زکریای رازی با دقت و حوصله زیاد به حرف های او گوش کرد و سپس سعی کرد پاسخ مناسبی به آن ها بدهد، دیوانه چند دقیقه ای همین طور تند تند حرف زد و چند قدمی کنار استاد راه رفت اما کمی بعد روی زکریای رازی را بوسید، از او خداحافظی کرد و از آن جا دور شد.

شاگردان که در این مدت گوشه ای ایستاده و نظاره گر صحبت های استاد و دیوانه بودند با رفتن دیوانه دوباره نزدیک استاد آمدند و صحبت ها و سوال های خود را از سر گرفتند اما زکریای رازی انگار در عالم دیگری بود و اصلا حواسش به صحبت های شاگردانش نبود.

کمی بعد شاگردان که از استاد پاسخی دریافت نکرده بودند سکوت کرده و او را در سکوت تا جلوی درب خانه اش همراهی کردند.

زمانی که شاگردان به درب خانه رسیدند خواستند خدا حافظی کرده و از استاد جدا شوند که زکریای رازی رو به آن ها کرد و گفت: از این جا نروید، به خانه من بیایید و دارویی برایم بسازید زیرا که حال من بسیار بد است.

شاگردان که حال استاد را این طور دیدند به داخل خانه رفتند، سپس زکریای رازی نام چندین دارو را گفت تا شاگردان آن ها را با هم ترکیب کرده و معجونی آماده کنند.

شاگردان از شنیدن نام آن داروها متعجب شده و مدام از یک دیگر می پرسیدند این دیگر چه دارویی است؟ استاد چه احتیاجی به این دارو دارد؟ تا این که یکی از شاگردان به خود جرات داد و گفت: استاد این دارویی که شما از ما خواستید تا با هم ترکیبش کنیم مگر دارویی نیست که شما برای درمان دیوانگان تجویز می‌ کنید؟

زکریای رازی از تیز هوشی و ذکاوت شاگرد خوشش آمد و گفت: بله، کاملا درست متوجه شدی.

تعجب شاگرد بیش تر شد و گفت: اما استاد! شما که دیوانه نشده اید … این دارو را برای چه کسی می خواهید؟

زکریای رازی در پاسخ گفت: همه ی شما شاهد بودید آن دیوانه ای که چند دقیقه پیش در کوچه دیدیم اصلا به شما توجهی نکرد و از میان این همه جمع سراغ من آمد، انگار که فقط با من کار داشته باشد، او فقط از دیدن من خوشحال شد و خندید، حتما او من را از همه ی شما به خودش شبیه‌ تر دیده و فکر کرده فقط منم که حرف های بی‌ سر و ته او را درک می کنم که یک راست به سراغ من آمد، می‌ خواهم این دارو را سریع تر بخورم تا بلکه بتوانم از جنون کاملم جلوگیری کنم.

معادل انگلیسی

It takes one to know one

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دوازده − 5 =

دکمه بازگشت به بالا