سرگرمیعمومیویژه

معنی و ریشه ضرب المثل چهار دیواری اختیاری چیست

 چهار دیواری اختیاری یعنی چه؟داستان ضرب المثل چهار دیواری اختیاری

ضرب المثل “چهار دیواری اختیاری” به این معنی است که اختیار جایی که مالک آن هستم را دارم و طبق نظر و سلیقه خودم در این مکان رفتار می کنم.

برای اکثر ما پیش آمده که همسایه ی مزاحمی داشته باشیم، همسایه ای که به هیچ عنوان رعایت حال دیگران را نکرده و برای آن ها به طور مداوم و در اشکال مختلف، مثلا گاهی با سر و صدای زیاد، گاهی با کثیف کردن مکانی که به طور مشترک استفاده می شود و گاهی بهانه های دیگر درد سر ایجاد می کند.

معمولا زمانی که شما از این همسایه گله و شکایت می کنید او حق به جانب این جمله را در جواب شما می گوید : چهار دیواری اختیاری! او با این جمله سعی در توجیه رفتارش دارد اما باید در نظر داشت این جمله فقط تا جایی کاربرد دارد که مزاحمت و دردسری برای دیگران ایجاد نشود.

از آن جا که امروزه اکثر خانه ها به شکل آپارتمانی ساخته شده، جمله ی چهار دیوار اختیاری نیز در زندگی های امروز کاربرد کم تری دارد پس همه ی ما باید در محل زندگی خود، به شکلی رفتار کنیم که نه برای خود و نه برای دیگران مشکل و دردسری ایجاد نشود.

داستان ضرب المثل “چهار دیواری اختیاری

شاه عباس صفوی نام‌ دارترین فرمانروای سلسله ی صفویه بود که دوران پادشاهی او یکی از شکوفا ترین دوران رشد و توسعه ایران می باشد.

شاه عباس عادت داشت که هر چند وقت یک بار، لباس مردم عادی را پوشیده و صورتش را بپوشاند و به میان مردم برود، با این شکل و قیافه ی جدید کسی او را نمی شناخت و شاه عباس به راحتی می توانست با مردم کوچه و بازار گفت و گو کرده و از وضعیت زندگی و مشکلات آن ها اطلاع پیدا کند.

یک شب شاه عباس به همین نیت از قصر خارج شد و در کوچه و خیابان شروع به قدم زدن کرد، ولی کمی که راه رفت از درون خانه ای صدای تنبک و سنتور شنید.

فردی در آن خانه به زیبایی، تنبک و سنتور می‌ نواخت و با صدای خوش اشعاری را می‌ خواند و بلند بلند می‌ خندید.

شاه عباس درباره صدا ها کنجکاو شد و خود را به پشت یکی از پنجره های خانه رساند تا ببیند ماجرا از چه قرار است.

او از پنجره به درون خانه نگاه کرد و پیر زنی را دید که به زیبایی تنبک می نوازد و شعر می خواند و چند وقت یک بار هم خودش با صدای بلند می خندد.

شاه عباس گوش تیز کرد تا صدا ها را بهتر بشوند بعد متوجه شد که پیر زن در قالب شعر الفاظ زشتی را به فردی نسبت می دهد، ماجرا جالب شد و شاه عباس منتظر بود تا مخاطب شعر ها را بشناسد.

وقتی نواختن و شعر خواندن پیر زن تمام شد با صدای بلند خندید و گفت: این شعر ها هم به سلامتی شاه عباس نامرد!

شاه عباس که توقع شنیدن چنین جمله ای را نداشت شگفت زده شد و با خود گفت: من فکر می کردم که مورد احترام و محبت همه مردم هستم. آن شب او از گشت و گذار بیش تر در شهر منصرف شد و با ناراحتی به قصر بر گشت.

فردا صبح نگهبانان قصر را خبر کرد و آدرس پیر زن را به آن ها داد و دستور داد تا هر چه سریع تر پیر زن را پیدا کرده و به قصر بیاورند.

نگهبانان طبق دستور عمل کردند و زمانی که پیر زن همراه آن ها به قصر آمد روبروی شاه عباس قرار گرفت، پیر زن که از این اتفاق تعجب کرده و سر درگم بود گفت: جناب پادشاه گناهی از من سر زده که صبح به این زودی سربازانی را به دنبال من فرستاده‌ اید؟

شاه عباس قیافه مغروری به خود گرفت و گفت: بله، شنیده‌ ام دیشب در خانه‌ ات بساط آواز خوانی و دایره و تنبک زنی بر پا بوده؟!

پیر زن که با هوش بود فهمید که شاه عباس از مضمون شعرهایش خبر دارد شده، پس سرش را پایین انداخت و گفت: بله جناب حاکم.

شاه عباس گفت: خوب موضوع اشعارتان چه بود؟ و به چه کسی فحش و ناسزا می‌ گفتید؟

پیر زن با شرمساری گفت: امر، امر شما ست، هر چه دستور دهید من قبول می‌ کنم.

شاه عباس گفت: من می‌ خواهم خودت بگویی برای کسی که چنین حرف های زشتی به حاکمش نسبت می‌ دهد چه مجازاتی بهتر است در نظر بگیریم؟

پیر زن که می دانست شاه عباس منتظر شنیدن چه حرفی از دهان اوست گفت: اگر من جای شما بودم، چنین کسی را به مرگ محکوم می‌ کردم.

لبخند رضایتی بر روی صورت شاه عباس نقش بست، سپس به پیر زن گفت: خوشمان آمد. پس پیر زن فهمیده‌ای هستی.

پیر زن گفت: امر، امر شماست، اما از شما اجازه می‌ خواهم قبل از این که مرا مجازات کنید، فرصت بدهید برای آخرین بار به خانه‌ ام بر گردم تا کاری را انجام دهم و بعد از آن در خدمت شما هستم تا هر بلایی خواستید بر سر من آورید.

شاه عباس از شنیدن سخن آخر پیر زن متعجب شد اما برای این که از کار او سر در آورد با خواسته پیر زن موافقت کرد و دستور داد او همراه چند مامور به خانه اش بر گردد و پس از انجام کار پیر زن، ماموران او را دوباره برای انجام حکم به قصر باز گردانند، شاه عباس هم چنین به ماموران دستور داد تا کاملا مراقب پیر زن باشند تا او فرار نکند.

پیر زن همراه چند مامور راهی خانه شد و زمانی که به آن جا رسید از گوشه ی حیاط بیل و کلنگی بر داشت و شروع کرد به خراب کردن در و دیوار خانه اش.

ماموران جلوی او را گرفتند و گفتند: این چه کاری است که می کنی؟ مگر دیوانه شدی؟ چرا خانه ات را خراب می کنی؟

پیر زن گفت: کدام خانه؟ مگر این خانه مال من است؟ من که اختیار این جا را هم ندارم و نمی توانم طبق دلخواه خودم در این خانه رفتار کنم… پس این در و دیوار به چه دردی می خورد؟ بهتر است این جا خراب شود چون این خانه هیچ فرقی با کوچه و خیابان ندارد.

ماموران به زور پیر زن را از کارش منصرف کرده و او را به قصر بر گرداندند و تمام ماجرا را برای شاه عباس تعریف کردند.

شاه عباس با شنیدن ماجرا دلش نرم شد و به پیر زن گفت: تو آزاد هستی، از اول هم نمی خواستم آزاری به تو برسانم، از تو ممنونم، زیرا این کار تو تلنگری بود تا من مراقب رفتاری که با زیر دستانم دارم، باشم.

ضرب المثل چهار دیواری اختیاری به انگلیسی

My House, My Rules

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شانزده − سیزده =

دکمه بازگشت به بالا