جملات و اشعارسرگرمیعمومیویژه

انشا در مورد قدم زدن در باران بهاری و اشعار زیبا در وصف باران

انشا در مورد قدم زدن در باران بهاری و اشعار زیبا در وصف باران
انشا در مورد قدم زدن در باران بهاری و اشعار زیبا در وصف باران
انشا در مورد قدم زدن در باران بهاری و اشعار زیبا در وصف باران

چند انشا زیبا در مورد باران و قدم زدن در باران بهاری را در این قسمت سایت گردآوری کرده ایم. در ادامه چند شعر عاشقانه زیبا در مورد باران را هم قرار داده ایم و امیدواریم که مورد توجه شما عزیزان قرار بگیرد.

انشا و شعر در مورد قدم زدن در باران بهاری و باران

برف ها آب شده بودند و سرمای سخت زمستان جای خود را به خنکای دل پذیر بهار داده بود.

دشت پر شده بود از سر سبزی و طراوت، درخت ها جوانه زده و گل های کوچک سر از خاک بیرون آورده بودند.

در این دشت همه از آمدن بهار شادمان بودند، پرنده ها آواز می خواندند و صدای آن ها سکوت این دشت زیبا را بهم می زد، حیوانات کوچک در میان علف زار، مشغول بازی بودند و ساکنان روستایی که در نزدیکی دشت قرار داشت به این جا می آمدند تا منظره ی بی نظیر بهاری دشت را تماشا کنند.

در یکی از روزهای زیبای بهار بود که آسمان آبی دشت پر از ابر های خاکستری شد، این ابر ها نوید آمدن باران را می دادند.

بالاخره خورشید پشت ابر های تیره پنهان شد و باران نم نم شروع به باریدن کرد، و پس از گذشت مدتی تند تر و شدید تر بارید.

قطره های باران آغوش ابر را رها کرده و بر چهره ی گل های رنگارنگ و سبزه های دشت می نشستند و گل ها و سبزه ها با دیدن قطره های باران با شادمانی به یک دیگر لبخند می زدند.

جوی های کوچک که در بعضی از نقاط دشت وجود داشت پر از آب باران شده و همراه با شیب ملایم دشت به طرف پایین حرکت می کردند.

ساعت ها گذشت، دشت و ساکنانش همگی سیراب شدند و ابرهای تیره تصمیم گرفتند جای خود را به خورشید بدهند.

خورشید خنده کنان تابید و دشت را روشن کرد. در گوشه ای از آسمان و زمین، رنگین کمان زیبایی شکل گرفت.

همه ی نگاه ها به رنگین کمان خیره شده بود اما چند ثانیه بیش تر طول نکشید که رنگین کمان ناپدید شد.

حالا منظره ی دشت پس از باریدن باران بهاری بسیار زیبا و دیدنی شده بود.

***

قدم زدن زیر باران

از پشت شیشه ی پنجره ی اتاق صدای باران می آمد، صدایی که وسوسه ام کرد لباس گرمی بپوشم و از خانه بیرون بیایم تا زیر باران قدم بزنم.

به خیابان آمدم، پاییز شده بود، درخت های بلند قامت کنار خیابان سر برافراشته نظاره گر باران بودند و کف خیابان پر بود از برگ های زرد، نارنجی و ارغوانی.

قطره های کوچک باران از آسمان روی برگ ها می چکیدند و صدای ریزی از بر خورد آن دو در فضا پخش می شد.

با خودم چتر نیاوردم، دوست داشتم قدم بزنم و با باران یکی شوم.

از ابتدا تا انتهای خیابان رفتم و روی سنگ فرش رنگارنگ و رویایی قدم زدم.

با هر قدمی که بر می داشتم برگ های زیر پایم را نگاه می کردم که در نهایت زیبایی بر روی خیابان فرش شده بودند.

گاه گاهی ریزش باران تند تر می شد و شوق من نیز برای ماندن در این فضا بیش تر.

قدم زدم، اندیشه کردم و با باران از هر دری سخن گفتم.

لحظه ها گذشت، زمانی به خودم آمدم که دیگر باران نمی بارید و من در انتهایی ترین نقطه ی خیابان ایستاده بودم.

از آن جا تمام منظره ی خیابان پس از یک باران زیبا را می شد دید.

باید به خانه بر می گشتم، این بار قدم هایم را به طرف خانه بر می داشتم.

مسیری که طی کرده بودم را دوباره برگشتم تا به خانه برسم.

هرزگاهی عابران را با چتر می دیدم که با تعجب از کنارم رد می شدند و مرا می نگریستند.

لباسم هایم خیس شده بودند و هوا کم کم رو به سردی می رفت اما من سرمایی حس نمی کردم.

تنها زیبایی و لحظه های قدم زدن زیر باران در آن خیابان بود که تمام ذهنم را مشغول کرده بود.

به خانه ی گرم رسیدم با خاطره ی شیرین قدم زدن زیر باران.

***

انشا در مورد قدم زدن در باران بهاری اشعار زیبا در وصف باران

در ادامه چند شعر زیبا در مورد باران می خوانید

شعر باران (کودکانه)

وقتی بارون می*یاد خیس می*شن آجرا تو کوچه*ها

می*پیچه توی کوچه خیال ما، بوی خاطره*ها

خدای بارون تو آسمون، درست می*کنه رنگین*کمون

کبوترها بال و پرزنون پرمی*کشن سوی آسمون

خدای بارون تو آسمون درست می*کنه رنگین*کمون

شعر نو باران

یک حس عجیب ، یک غزل ، بارانی

غمهای بزرگ یک بغل ، بارانی

هر روز به روی ریل بی تابی ها

درگیر هزار و یک شتل ، بارانی

از کودکیش چقدر دور است اما

عاشق شدنش چه بی محل ، بارانی

ای کوچه ی خاطرات ، من هم بازی

گرگم به هوا ، اتل متل ، بارانی

یک ظهر صدای شیشه ی همسایه

با شیطنت حسن کچل ، بارانی

بعد از گذر تمام آنها امروز

آلوده به ذهن مبتذل ، بارانی

شعر باران

کاش بارانی ببارد قلبها را تر کند

بگذرد از هفت بند ما صدا را تر کند

قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها

رشته رشته مویرگهای هوا را تر کند

بشکند در هم طلسم کهنه ی این باغ را

شاخه های خشک بی بار دعا را تر کند

مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت

سرزمین سینه ها تا نا کجا را تر کند

چترها تان را ببندید ای به ساحل مانده ها

شاید این باران که می بارد شما را تر کند

شعر کوتاه در مورد باران

وای ؛ باران باران

شیشه ی پنجره را بَاران شست.

از دل من اما ،

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران باران

پرمرغان نگاهم را شست.

«حمید مصدق»

شعر زیبا و احساسی

خیلی وقته دیگه بارون نزده

رنگ عشق به این خیابون نزده

خیلی وقته ابری پرپر نشده

دل آسمون سبک تر نشده

مه سرد رو تن پنجره ها

مثل بغض توی سینه ی منه

ابر چشمام پر اشکه ای خدا

وقتشه دوباره بارون بزنه

خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده

قلبم از دوری تو بد جوری دلتنگ شده

بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست

کوه غصه از دلم رفتنی نیست

حرف عشق تو رو من با کی بگم؟

همه حرفها که آخه گفتنی نیست

خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده

قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده

شعر عاشقانه باران

چون نگهبانی که در کف مشعلی دارد
می خرامد شب در میان شهر خواب آلود
خانه ها با روشنایی های رویایی
یک به یک در گیر و دار بوسه بدرود
ناودانها ناله ها سر داده در
ظلمت
در خروش از ضربه های دلکش باران
می خزد بر سنگفرش کوچه های دور
نور محوی از پی فانوس شبگردان
دست زیبایی دری میگشاید نرم
میدود در کوچه برق چشم تبداری
کوچه خاموشست و در ظلمت نمی پیچد
بانگ پای رهرو از پشت دیواری
باد از ره میرسد عریان و عطر آلود
خیس
باران میکشد تن بر تن دهلیز
در سکوت خانه می پیچد نفس هاشان
ناله های شوقشان ارزان و وهم انگیز
چشمها در ظلمت شب خیره بر راهست
جوی می نالد که آیا کیست دلدارش؟
شاخه ها نجوا کنان در گوش یکدیگر
ای دریغا… در کنارش نیست دلدارش
کوچه خاموشست و در ظلمت نمی پیچد
بانگ پای رهروی از پشت دیواری
می خزد در آسمان خاطری غمگین
نرم نرمک ابر دود آلود پنداری
بر که میخندد فسون چشمش ای افسوس؟
وز کدامین لب لبانش بوسه میجوید؟
پنجه اش در حلقه موی که میلغزد؟
با که در خلوت به مستی قصه میگوید؟
تیرگی ها را به دنبال چه میکاوم
پس چرا
در انتظارش باز بیدارم؟
در دل مردان کدامین مهر جاوید است؟
نه… دگر هرگز نمی آید به دیدارم
پیکری گم میشود در ظلمت دهلیز
باد در را با صدایی خشک میبندد
مرده ای گویی درون حفره ی گوری
بر امیدی سست و بی بنیاد میخندد
(فروغ فرخزاد)

شعر کوتاه باران

در سمت توام
دلم باران، دستم باران
دهانم باران، چشمم باران
روزم را با بندگی تو پاگشا می کنم
هر اذانی که می وزد
پنجره ها باز می شوند
یاد تو کوران می کند …
هر اسم تو را که صدا می زنم
ماه در دهانم هزار تکه می شود…
کاش من همه بودم
کاش من همه بودم
با همه دهان ها تو را صدا می زدم…
کفش های ماه را به پا کرده ام
دوباره عازم توام…
تا بوی زلف یار در آبادی من است
هر لب که خنده ای کند از شادی من است
زندگی با توست
زندگی همین حالاست

( محمد صالح علاء)


(1) انشا در مورد روز بارانی 5 انشا درباره
انشا در مورد روز بارانی 5 انشا درباره توصیف یک روز بارانی صدای باران - دلبرانه


(2) عاشقانه باران شعر، متن و جملات زیبا و
عاشقانه باران شعر، متن و جملات زیبا و عاشقانه درباره باران و عشق


(3) انشاء درباره باران توصیف یک روز بارانی
انشاء درباره باران توصیف یک روز بارانی


(4) عاشقانه باران شعر، متن و جملات زیبا و
عاشقانه باران شعر، متن و جملات زیبا و عاشقانه درباره باران و عشق - نیوزین


(5) متن عاشقانه روزهای بارانی جملات
متن عاشقانه روزهای بارانی جملات احساسی بارش و قدم زدن زیر باران


(6) انشا با موضوع باران و روزهای بارانی
انشا با موضوع باران و روزهای بارانی 10 انشا درباره باران


(7) زیباترین اشعار درباره قدم زدن
زیباترین اشعار درباره قدم زدن


(8) انشا در مورد ریزش باران بهاری و قدم زدن
انشا در مورد ریزش باران بهاری و قدم زدن زیر آن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یازده − 9 =

دکمه بازگشت به بالا